آروشای فهمیده و مهربونم
آروشا دختر بسیار فهمیده و مهربونیه. البته میدونم که هیچ پدر و مادری نیست که از بچه اش بد بگه ولی این رو به نسبت سن کمش میگم. کلاً کمی هم شخصیت طنز داره. برای مثال: چند وقت پیش عینک دودیش رو به چشمش زده بود و من رو نشون میداد و میگفت: شما بابایی و به باباش میگفت: آقاجون و الی آخر. برام جالبه که مخصوصاً و از روی قصد کلمات رو برعکس میگه و به نوعی همه رو سرکار میزاره. البته همه میدونن که داره شوخی میکنه و دل به دلش میدن. 
آروشا عاشق مسافرته. این قسمتش رو به خودم رفته. هر زمان که بتونم سعی میکنم در حد وسع مسافرتی هرچند کوچیک رو برنامه ریزی کنم. هر وقت از جلوی آژانس هواپیمایی رد میشیم که عکس هواپیما داره. میگه مامان باز هم بریم مسافرت. میگم باشه عزیزم خیلی زود باهم میریم.
شیرینی های دخترکم
نصف شب مثل خیلی از شبهای دیگه که این روزها دچارشیم. از خواب بیدار شدی و از مامان آب خواستی، رفتم و برات آب آوردم. بعد گفتی خوابم نمیبره و بزارمت روی پام ولی باز هم نخوابیدی. بعد هم که دستشویی و ... . بهت میگم مامانی عزیزدلم الان دیروقته. شبه باید بخوابی من هم خیلی خوابم میاد و میخوام بخوابم. بهم میگی آخه من بلد نیستم بخوابم. بهت میگم عزیزم چشمات رو ببند و به چیزی فکر نکن تا خوابت ببره. قربون اون چشمهای نازت عزیزکم. 
مامانی کمی به آروشا کرم داده (قبلاً از علاقه زیاد آروشا به کرم گفته بودم) کرم رو برداشته و به مامانی میگه هر وقت بزرگ شدی میدم شما هم بزنی. به مامانی میگم از این بزرگتر و هر دو میزنیم زیر خنده. 
آروشا از زمانیکه شروع به حرف زدن کرد، کلمات خیلی کمی رو به اشتباه تلفظ میکرد که البته بعضیهاش اصلاح و بعضی دیگه به اون ها اضافه شده. از جمله کلماتی که به لیست قبلی اضافه شده. صدای گربه، که وقتی بهش میگم مامان بگو میوو میگه می ' رررو. وقتی هم که بهش میگم مامان گربه میگه میووو میگه من نمیتونم بگم. میگم باشه مامانی میررو هم قشنگه. 



آروشای فهمیده و مهربونم 

